احساس افسرده بودن دارم، خسته شدم از جنگیدن با هورمون و تروما ...

یه بی حالی مفرطی دارم که نگو! حتی ناهار برا فردا درست نکردم...

داشتیم فیلم می‌دیدیم با اینکه جذاب بود و سر شب، خوابم برد. الان خوابم نمی‌بره...

تو هم که رفتی تو هال :/

تشنه‌مه...

خودمو نمی‌شناسم؟

خودمو نمی‌خوام؟

غریب و سرگشته‌م

این کاریه که کنترلگری خانواده و ج.ا کرده باهام؟!

این کاریه که خودم کردم؟