سال‌هاست، بنای زندگیم رو روی این اصل گذاشتم که، آدم باید همه چیش به هم بیاد!

یعنی اگه من ده ملیون در ماه در میارم، خریدن پالتو دوازده ملیونی وصله ناجوره! یعنی آدم بهتره که تعادل داشته باشه. فکر کنیم من پنج ساله روزی یک ساعت مطالعه غیر تخصصی دارم، غلط املایی واضح و کاربرد اشتباه کلمات شبیه به هم یعنی من تعادل ندارم، یعنی من وصله ناجور دارم، یعنی من اون ساعت مطالعه‌م با این حرف زدنم و نوشتنم با هم نمی‌خونه! یعنی من فقط سطحی بودم! من فقط ساعت پر کردم! من خواستم بگم یک کتاب در ماه می‌خونم، اما بازده؟؟؟ شناخت من از من هر چقدر بیشتر بشه تعادل من بیشتر می‌شه، چجوری؟ اینجوری که من می‌فهمم بازده من بعنوان خانم متاهلی که ده ساعت در روز سر کاره، دوماه یک کتاب خوندنه، یعنی من بدونم کتاب خوندن من هدفی ورای کمیت داره! فیلم دیدنم هم همینطور! من باید بدونم با خودم چند چندم؟ نه؟

همه جا پر شده از رفتارای افراطی، حالم بد می‌شه از این همه عجله که نتیجه ای جز سطحی بودن نداره! همه می‌خوان فقط همه چیزو بکنن تو چشم بقیه، دختر جان، پسر جان خودت چی؟ توهم هم حدی داره! بیا پایین عزیزم سرمون درد گرفت! عمر یه فرصت محدوده بله اما کی می‌گه استفاده از عمر یعنی ناخنک زدن به همه چی؟ کی می‌گه استفاده از عمر یعنی همه کاره هیچ کاره بودن؟ کی می‌گه وقتی نقاشیت خوبه باید شناگر هم باشی حتما؟ چند دقیقه به خودت فکر کن و این شتر گاو پلنگو ببین می‌شناسی اصلا؟