یک حال کثافتی ام .

نمی‌دونم چمه!

دلم می‌خواد الان جان بازاری دوره قجر بود و منم سوگلی خانوم! یه خونه ازونا که حیاطش حوض داره داشتیم. صبح به صبح سرمه می کشیدم و موهامو شونه می‌زدم بعد اون می‌رفت سر کار و بارش منم می‌موندم با هفت تا بچه قد و نیم قد و بشور و بساب! شبا هم میرفتیم خونه خانجونم و خانجونش! بعضی وقتا هم مهمون میومد و مهمون می‌شدیم خونه حجره بغلیای اقا:)

احساس تنهایی و بیهودگی بسیار دارم! حس می‌کنم از بی پولی نشات می‌گیره، با این حجم تورم حس می‌کنم ماشین نتونیم بخریم فقط امیدوارم یکم قسط و قرض هامون کم شه بتونیم بریم اینور اونور سفری جایی...

من ادم رفیق بازی نیستم جان هم نیست.اما به نظر میاد احتیاج داریم با یک زوج دوست بشیم یا اکیپی چیزی داشته باشیم و باهاشون بریم بیایم! اما خب دوستامون تهران یا کرج نیستن! یه دونه دوست جان هست که مجرده :(

با همکارامم خیلی سعی کردم اما حسم چیز مثبتی نمی‌بینه با اینکه مجردن بازم لااقل دور هم خوبیم اما خب حس می‌کنم با هم نمی‌سازن. مگه عین و دوست پسرشو بتونم جدا دعوت کنم خونمون!

حس می‌کنم اهمال کاریم به نهایت خودش رسیده، قرار بود برنامه نویسی شروع کنم، اما چه سود؟؟ کو شروع؟

قرار بود کلاسایی که رفتمو پاک نویس کنم اما کو؟ خانم خربزه چته؟

از جانم ناراحتم زیادی داره رو اون موضوع رژه می‌ره، البته امشب گفت دیگه کاریم نداره و خب باز اینم ندوستم :(

همه جا خیلی ساکته.

حس می‌کنم پوچم و هیچ علاقه خاصی ندارم.