اسمان
نمیدونم تا حالا دربارهش نوشتم اینجا یا نه، اسمشو میذارم اسمان اینجا!
امشب یهو زنگ زد گفت فاطمه پنج دقیقه دیگه برو پایین، میخندید و من نمیدونستم چیشده! به جان گفتم فکر کنم برام اش پخته از بس هر روز میگم بهش من اش میخوام:دی
دوباره زنگ زده میگه اسنپه رسیده برو! فکر کردم خودش میاد، رفتیم با جان دیدیم بلهههه دختر اش فرستاده و اینقدرررر قلبی قلبی شدم که هنوز شعاع چشمهام از معمول بیشتره، حتی زیر دوش با لبحند پت وپهن بودم، اینقدر که یاد نفس افتادم یه لحظه و بعد نخواستم شادیم خراب شه، اسکرو یو نفیسه گویان دوباره خربزه تیتاب داده شده، شدم! میدونی این زن روعه و این ازین ادم برام ارزشمنده! همه چیز از ادم های رو برام ارزشمنده!
از خوشحالی دلم میخواد جیغ بکشم!
چقدر دنیای کوچکی دارم...
+چند سال پیش جایی چیزی خوندم که اینجوری شروع میشد برا دوستش اش برده و من چقدرررر دلم خواست که دوست این شکلی داشته باشم!