من فراری ام، بی قرارم!
اینجا تو اتاقی که سالهای ناامیدیمو توش گذروندم، اینجا با من سیاه روبه رو ام اینجا دوباره اگه خودم رو ببینم از خودم فرار میکنم.
دیشب تازه تونستم جلوش واستم، بگم سلام فاطمه! سلام صبا! سلام تاریکی! من از تو زاده شدم، به تو اما برنمیگردم! من قبولت کردم بعنوان بخشی از خودم... بعنوان گذشتهم! اما تو دیگه من نمیشی! من دیگه تو نمیشم! سعی نکن هر بار که میام منو حل کنی تو خودت! سعی نکنی منو غرق کنی، گذشته ها گذشته! من همه گذشته هامو گذاشتم زیر پا و بالا رفتم!
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 11:12
توسط