خاطره یا لحظه اخر
وقتی به همکارام نگاه میکنم به خودم میگم اخی چند سال بعد ممکنه هیچ خبری از هم نداشته باشیم! مثل تمام ادمهایی که خانواده نبودن و یه جایی تو تاریخ موندن. مثل اون بازی بچگیامون؛ مجسمانه؟ مجسمه اخرین لحظه با اون ادما تو ذهنم هست؟
قدیمی ترین دوستم هنوز هست، اما اون نمیدونه من کیم الان؟ پس مجسمه من ازش میشه اخرین باری که پشت تلفن از طلاقش با خبر شدم و زار زدم...
مجسمه من از ن. یادم نیست؟ چرا هست حسادتش بعد شنیدن رابطهم با جان!
مجسمه من از س. اون شبی بود که قهر کرد و دیدم وسط اتاق بغلی خوابیده...
مجسمه من از پدربزرگم؟ عکس هم قبوله؟ یا تخیل؟ عکسی که از جسم بی جونش بابک نشونم داد! خیالم وقتی مامانم گفت خون بالا اورد...
مجسه من از دو حرفی؟ گاهی بهش پیام میدم که خوبی؟ و میگه ممنونم! ولی اخرین مجسمهم ؟ بهش گفتم دلم میخواد دوستم بمونی و گفت هر جای دنیا بودم و بودی روی من حساب کن.
مجسمه من از اقای پدر؟ یک متن تند نوشته بودم، به خودش گرفت و اسم کامنتشو گذاشت یه بابای بی معرفت...
من کلکسیونی از قاب عکس و مجسمه دارم. این زندگیه، نه؟