دیگه قید سفر رو زده بودیم، اما امروز بلیط برای اخر عید گیرمون اومد.

داریم اشپزخونه رو اروم اروم تمیز می‌کنیم، پرده‌ها رو‌مامان که اینجا بود شست، ملافه ها رو هم شستیم، می‌‌خوایم به فرش‌هامون شامپو بزنیم، فردا برای نصب فیلتر آب میان.

سرویس رو هم فردا صبح می‌شوریم.

کتابخونه رو هم جان تمیز کرده.

پس فردا باید برم ارایشگاه و کسری هفت سین بخرم، شاید امسال ماهی نخریدیم! من عاشق حرکتش تو آبم سر سفره هفت سین! تخم مرغم رنگ نکردیم هنوز!

لباسای زمستونیمونم هنوز جمع نکردم...

پتو ها هم هنوز مونده!

بابا و مامام هم برای روزه مدام ارشادمون می‌کنن که سالمین و جوون، در صورتیکه جان سنگ کلیه شدید داره و می‌دونن چه عمل سختی داشته! می‌دونی از چی دین بخصوص این دین خیلی بیزارم؟ اینکه به مردمانش اجازه می‌ده تموم مرزهای ادما رو رد کنن!!!!

+ نا ندارم اینقدر کار کردم امروز، دارن فیلترو نصب می‌کنن، وقت ارایشگاه دارم، ابو قطع کردن نمیشه برم دوش؛ وسط خروار ها لباس رو تخت دراز کشیدم و دارم به کمد نگاه می‌کنم که خب سه تا پیرهن بسه برا سفر! جان هم اونا رو بپوشه! ذهنم یه دقیقه هم بدون برنامه ریختن نمی‌تونه باشه، دیوونه شدم! برای عیدی بچه ها هم نمی‌دونم چکار کنم اخرش! همه کارای امروز تیک خورد! اشپزخونه هیچ وقت اینقدر تمیز نبوده! پارسال به بهونه عروس جدید بودن از خونه تکونی در رفتم! هم اینکه از بیست و پنجم خونه مامان اینا بودیم:دی ولی جدا لذت بخشه و حس مالکیتم رو چند برابر می‌کنه! حس اینکه این خونه مال منه هر چند ....