خب خب، جان عزیز من حالش نسبتا خوب شد و خیالمون هم راحت.

این بار همون اول رسیدن یه چالش با بابایم داشتیم و طبق معمول گریه‌م گرفت و مامانم بابامو دعوا کرد و جان هم در خفا من رو، که زن مگه قرار نذاشتیم بحث نکنی؟؟؟

خب من دلم پر می‌کشه برای بچگی هام که بابام عنصر اصلی زندگیم بود، همه چیز با انتخاب های من تو زندگیم که کاملا مخالف ارزش های بابامه عوض شد، بعضی وقتا دلم شدیدا برای گذشته‌هام با پدرم تنگ می‌شه، هنوزم صدر خیلی از جداول قلبمه اما بعضی وقتا شدیدا ازش می‌رنجم که چرا منو همینجوری نمی‌خواد؟ چرا دلش می‌خواد حتما .... ولش کن اصلا!

امشب زادگاه بودیم همگی، رفتیم بیرون و از اسمونی که به نوک دماغمون می‌چسبید لذت بردیم، خواهرزاده کوچکترم هیچ وقت به اندازه بزرگه باهام نبوده حالا که چند روزه پیشش بودم باهام راحت شده و باید بگم خیلی گوگولیه بخصوص وقتی میگه خاله دلم اب میشه براش =))

به جز چالش روز اول با بابا دیگه چالشی نبود و جان هم هی میاد می‌گه می‌بینی چقدر بهتره؟ می‌بینی حال خودت و بقیه خوبه؟ می‌بینیییی بحث نکردن سر مسائل اینجوری بهتره؟

و من هم خربزه طور می‌گم بله آقا :دییی