خواب‌هام از سیاهی و دارک خالص دارن به سمت شادی می‌رن، دیشب رفتم توی یه گلخونه که صاحبش خواب بود یا نبود، لباسمو عوض کردم! کله صبح بود هنوز هوا خنک بود. یواشکی از گلخونه اومدم بیرون، یه تعقیب و گریز کوچولو، به جای پادگان طور که الف هم اونجا بود برای مدارک سربازیش...

سوار یه قطار شلوغ شدم، نمی‌دونم با عجله داشتم از کجا فرار می‌کردم! توی راه اسم یکی از ایستگاه‌ها به اسم شرکت من بود با ذوق و جوری که انگار دفعه اولمه پیاده شدم! یهو همه جا قشنگ شد! اینقدر که حس خوبش هنوز باهامه! ساختمونا شبیه خونه های هندی و قصر بود منتها خیلی رنگی تر و حتی کمی کارتونی، کمی اونور تر از اونجا قبر بیدل دهلوی بود! یه ساختمون تو مسیر خونمون بود، اونم بود یکم خوشگلیزیشن روش رفته بودن تم رنگی داشت!