21:00
ساعت بلد نبودم، خودم را فقط با شهود هماهنگ میکردم! شبهای تابستان گاهی مثل آدمیزاد از مسیر در هال_حیاط_گاراژ _ ماشین و گاهی که اسرارآمیز بودنم گل میکرد از مسیر پرده توری_ پنجره پذیرایی_ ماشین خودم را به صدای گرمی میرساندم که قصه میگفت! گنجشکها را لالا میکرد و قورباغه را ساکت!
بیست و پنج سال میگذرد، حالا ساعت بلدم، همچنان شهودم از کار نیفتاده، باز وقتش که میشود دلهره میگیرم!
سالهای دبیرستان در آن خانه درندشت شببیداری میکشیدم و مثلا درس میخواندم، شب بیداریهایم شب گردی میشد و اشک و آخرش باز از ماشین بابا سر در میآوردم و شجریان، بابا دیگر پیکان نداشت، گاراژ دیگر آن اتاق سرپوشیده مخوف نبود، آن خانه خانه ما نبود، خانه من نبود، آنقدر افسرده و گم بودم که نمیدانستم آخرش عادت شبانه کودکی نجاتم میدهد... نمیدانستم شهود یا ناخودآگاه یا اصلا ایکس دارد مرا هدایت میکند...
پناه میبردم به غار امن کودکی و نمیدانستم باید خودم را در خودم پیدا کنم...