زیر گرمای کیسه آب گرم، در نکوهش معمولی بودنم آنقدر گفتم که بغضم شکست!

دلم می‌خواست یا رئیس فایزر بودم یا یک کسی به او تجاوز شده و مبتلا به ویروس و سرطان است اما حتی نمی‌داند ویروس اصلا یعنی چه، نه یک کارشناس دون پایه که از هر کس و ناکسی، حرف بشنود!

دلم می‌خواست یک استاد بزرگ ادبیات بودم، داستایوفسکی بودم یا کسی که اصلا نمی‌تواند بنویسد، تا کسی که رمان محبوبش را با اشک تمام می‌کند.

دلم می‌خواست موتزارت باشم، یا کسی که ناشنواست و تا به حال هیچ موسیقی نشنیده، تا کسی که از پنج سالگی در آرزوی نواختن بوده و با نشستن پشت وسایل کشاورزی و کمباین خودش را پشت پیانو خیال کرده، اما هیچ سازی دستش نگرفته!

دلم می‌خواست مونه بودم، یا نابینایی که رنگ را نشناسد، نه کسی که در نوجوانی ذوقش را گذاشت جلوی در تا زباله جمع کن کنکور با خودش ببرد...

دلم می‌خواست ماری کوری باشم، آنقدر که زیست و فیزیک را به جانم گره بزنم تا بمیرم، یا یک عقب مانده ذهنی که به سختی اعداد را می‌نویسد نه یک بیوفیزیک خوانده بی مصرف!

دلم می‌خواست مارلین مونرو باشم، یا یک صورت با معایب ژنتیکی ترسناک داشتم نه یک صورت گردالی ساده!

دلم می‌خواست ثروتمند ترین آدم دنیا بودم یا کسی که در دنیای کوچکش آرامش داشت، نه کسی که هشتش گرو نه‌ش است و نمی‌داند پول بهتر است یا علم!

دلم نمی‌خواست اینقدر معمولی باشم...