نقاشی که صنعتی شد!
امروز توی گروه کلاس، داشتن درباره میم. صحبت میکردن، میم. که قبلا دربارهش نوشته بودم. همکلاسی کلاس نقاشی کودکی، میگفتن خیلی با سواد و خوش صحبت شده، یکی هم میگفت حیف ازون مغز که بیکاره و با کنایه گفت، نمیدونم چرا به من برخورد؟!
من هیچی نگفتم!
گلایه نکن فاخر، می بینی؟ شاید هیچکس به اندازه تو دلش برای میم. تنگ نشده باشه و خوبیش رو نخواد اما تو هیچ وقت حتی پشت سرش هم نشون ندادی که چقدر بنظرت کارش درسته! حتی وقتی بهت گفت نقاشیش رو نگه داشتی براش اخم کردی و رفتی خونه....
از آنکادر بودن کودکی، نوجوونیم و حتی اوایل جوونیم اونم با اون شدت غمگین میشم و اون محیط سمی مذهبی و خشک منزجرم میکنه... من چرا میخواستم اونقدر خوشایند بابا مامان باشم؟
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۳ ساعت 19:25
توسط
|