اولترا
در یک شب پاییزی با قلبی پر از گلایه، کیک کدویی که خانم لبخند توی وبلاگش آموزش داده بود رو درست کردم و با چایی خوردیم.
خیلی پر زحمت بود، اما به این مزه می ارزید!
دو شبه کمر، زانو و مچ پاهام درد میکنه و نمیدونم چمه!
میگم یادت رفته من قنادباشیام؟ میگه تو خود قندی ازون جهت :)
در حال هم زدن مداوم کرم کیک، به یک دوست فکر کردم و دلم تنگ شد...
در حال هم زدن کرم کیک، با خودم میگفتم چرا مثل قبل لذت نمیبرم ازین کار؟ آیا واقعا شغلم ته مونده ذوق و لطافتم رو سوزونده؟
در حال هم زدن به خیلی چیزها فکر کردم چون غلظتش باید به حدی میرسید که بشه ماسوره زد!
از دیشب از حرفی که جان زده ناراحتم، بهم برخورده و گلههامم کردم و گفتم حرفش خیلی سوزاننده بوده و قلبم رو در نزدیکی هشتمین سال حماسه آشناییمون به تاپ تاپ انداخته!
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۳ ساعت 22:53
توسط
|