دست‌هامو می‌ذارم روی گوش‌هام که صدای مغز شکاکم رو نشنوم، داریوش داره با بلندترین صداش داد می‌زنه که "هر برگ این تقویم درد روز دروغ و شیون است" از بین انگشت‌هام و حنجره داریوش مثل حشره‌های موذی پیشرفته توی فیلم‌های آخرالزمانی خودشون رو دوباره می‌رسونن بهم و مغزم رو گاز می‌گیرن، تو کافی نیستی، تو خوب نیستی، تو هیچی نیستی، تو آینده نداری، تو بی تلاشی، تو بی سیاستی، تو ساده ای، دست پاچلفتی هستی، بلد نیستی حرف بزنی، بیسوادی و هزار بی دیگه رو جوری میخ می‌کنن به سلول‌هام که با هیچ ابزاری نشه جداشون کرد...