دلم یک دلگرمی، می‌خواهد یک دچار کننده، یک چیزی که غرقم کند در خودش و وقتی دارم انجامش می‌دهم فقط همان‌جا باشم.

از نوجوانی‌م دیگر نداشتمش، نوجوان که بودم با اثبات‌های ریاضی این حس را داشتم، رمان که می‌خواندم و طراحی که می‌کردم...

آرام و قرار می‌خواهم، ندارم! ذوقمرگی می‌خواهم، ندارم! حتی آن اوایل شیرینی که می‌پختم تک تک بوها را انگار با همه وجودم حس می‌کردم...

زندگی از من رفته

الان دلم فقط می‌خواهد همه چیز تمام شود، هیچ کاری هم بعدش ندارم اما دلم می‌خواهد بروم رد کارم، کاری که نیست‌...