کله سحر با دلشوره بیدار شدم، سعی کردم بخوابم شد یا نشد؟

الان روی کاناپه دراز کشیده ام و بوی نانی که مادر و مادربزرگم وقتی چند وجب قد بیشتر نداشتم می‌پختند، دویده توی سرم! اینقدر زنده و طبیعی که اشک‌هایم ریخته اند! انگار ته حیاط خانه بی بی دارم نان ها را نگاه می‌کنم و آنجاییشان که حباب زده را یواشکی جدا می‌کنم بخورم، بعد می‌گویم من نون می‌خوام و بی بی می‌پرسد برای خودت؟ به بابابزرگ ندی‌ها معده‌ش ناراحته، من فقط خندیدن بابابزرگم را دوست دارم! نه ای می‌گویم و نان را برای بابابزرگ مثل مامور مخفی‌ش می‌برم و با ماست دوتایی می‌نشینیم به خوردن!بابابزرگ انگور هم آورده اما من فقط چیزهای ترش می‌خورم... با اصرارش قبول نمی‌کنم انگور را و ابرو هایش را بالا می‌دهد، دوباره می‌روم ته حیاط دارند نان‌ها را مرتب می‌کنند، دست‌هایشان خمیری‌ست، مامان بغل تنور روی اجاق آتش درست کرده و آبگوشت را گذاشته رویش، حالا بو‌ها دیوانه کننده تر شده...

من از آتش می‌ترسم، نزدیک هیچ کدام نمی‌شوم، فقط با ابزارهای نان پختنشان بازی می‌کنم و اسم آن بالشتکی که برای زدن نان به تنور استفاده می‌کنند را هی هجی می‌کنم و می‌خندم چون می‌دانم اشتباه است، بعد برای بار هزارم از مامان می‌پرسم، اسمش چی بود؟ و او انگار بار اول است جواب می‌دهد و به اشتباهی گفتنم می‌خندد...

آخر کارش همه جا را تند تند تمیز می‌کند ظرف های خمیری را در حیاط می‌شوید و می‌رود دوش می‌گیرد، همه کارهایش باید همیشه روی نظم و ساعت باشد! برو از بابابزرگ بپرس ساعت چنده؟ می‌روم و می‌آیم می‌گویم ده، خیالش راحت می‌شود اگر بگویم یازده دستپاچه می‌شود و می‌گوید واااای ظهر شد! دلم برای ته حیاط خانه بی بی تنگ شده، بوی نان باشد، بوی آبگوشت باشد، انارها شروع کرده باشند به ترکیدن و انجیرها تمام شده باشند، برای بابابزرگ یواشکی نان ببرم، پدرم هر یک ساعت بیاید و بگوید به به چه بویی، خسته نباشی خانم و برود معلوم نیست کجا از بس که بی‌قرار است و هیچ جا نمی‌ماند، حتی زن همسایه که وقتی می آید می روم اتاق آخری که نبینمش هم اگر بیاید خوب است!

الان بابابزرگ هجده سال است که رفته، بی بی یک سال است و آن خانه سال‌هاست اجاقش کور است...