طاقت قهر ندارم، نمی‌تونم قهر کنم همیشه هم قهرهام یه جوریه که خودم فقط می‌دونم الان قهرم بعد هم آشتی می‌کنم و بعد تازه اگه فرد برام مهم باشه بهش می‌گم من قهر بودم‌ها!

هشت سال گذشته، همیشه به همه می‌گم سال سوم ارتباط خیلی مهمه، یا کات می‌کنین یا عمیق ادامه می‌دین! درباره زندگی با هم اما بنظرم سال اول سال محکه! حداقل درباره ما که شناختمون از هم خوب بود، سال اول زیر سقف بودن مهم بود، سال صیقل خوردن و گیر کردن لبه ها به هم! وارد سال سوم شدیم و نمی‌دونم چی در انتطارمونه!

سر شب حرف می‌زدیم و سنگ وا می‌کندیم، روشت این بود که خصوصیت اخلاقی رو می‌گفتی و سوال می‌‌کردی، یه جایی گفتی به نظرت کی بین ما عاقل تره؟ گفتم مننننننن و خندیدم، گفتی من همیشه می‌گم از هوشت می‌ترسم اما هوشت نه عقلت عزیزم!

نمی‌دونم اون شب اگه درباره رنج حرف نمی‌زدیم، الان زیر این نور ملایم به صدای نفس‌هات گوش می‌دادم یا نه؟ می‌تونستی اونشب حرف‌های دیگه ای بزنی!

یادمه فرداش دم غروب داشتم می‌رفتم سلف شام بگیرم زنگ زدی حرف بزنیم، بعدها گفتی تا الو رو گفتی گفتم این ...

حتی یادمه شال صورتی و مانتو جین پوشیده بودم و از بی‌خوابی چشم‌هام می‌سوخت! یادمه بعد یک عمر دانش آموز/جوی منظم بودن استادم گفت فاخر برو یه آب بزن به صورتت! یادمه وقتی حرف رفت سمت ادبیات گفتم پدرم ادبیات درس می‌ده و هنوز نمی‌دونستم تو ادبیات می‌خونی، زدی زیر خنده و گفتی عجب! دوست پسرهایی که قبل از تو داشتم کاملا خلاف قالب معیارهام بودن و فکر کنم صرف غرایز انتخاب شده بودن که وقتی تو حرف می‌زدی اینقدر خربزه ذوق می‌شدم! انگار حامد مرگ تدریجی رویا اومده بود جان من باشه!!! من از طوفان گذشته بودم؟ نه هنوز درگیر بودم و تو خود خود من برات مهم بود، حتی یه بار گفتی حس می‌کنم نگاهت به من در حد همکلاسیه و من دلم اون شب برات کباب بود که گیر دیوونه آشفته ای افتادی که تو گذشته‌ش غرق شده و چند تا آدم مزخرف ... امشب گفتی تنها کسی تو دنیا که تو رو بعنوان تو دوست داره منم، گیر دادم باز بهت!

راه عجیب غریبی بود رسیدن به این آرامش! ولی ما از پسش بر اومدیم! دوتایی!