کنار دریا دنبال آدم‌ها می‌گشتیم که حدسمون غرق شدنشون بود

یه عکس بود از سایه یه زن

که فهمیدیم اگه سمت اب ایستاده بود این عکس رو نمیشد گرفت ؟؟؟

از یه جایی رفتیم سمت یه جای صحرا طور، از یه در. اونور توی صحرا موجودات عجیب بودن، قهوه ای رنگ و بزرگ با صورت‌های شبیه آدم! تا دیدم جیغ کشیدم و برگشتم و به همه می‌گفتم برگردین، از یه چیز دیگه هم فرار کردم یادم نیست چی بود....

صحنه بعدی توی یه خونه بودیم و بابام خیلی غمگین بود ولی باز یادم نیست چی میگفتیم، فقط یادمه به داداشم گفتم جای دکترا می‌خوام تخصص پوست بخونم! گفت باز اشتباه؟

صحنه آخر خونه زادگاه بود، دختردایی ها و دخترخاله هام بودن، دختر دایی وسطیه داشت حلقه‌ش رو نشون می‌داد که ارتفاعش زیاد بود و یه طرح روش داشت! گفتم من ازینی که دارم هم نازک تر می‌خواستم حلقه خودم تو ذهنم بود ولی دستمو که نشون دادم دیدم مشابه حلقه اونه کمی کوتاهتر با یه طرح قلب مسخره!

یه خانمی همراهم بود، ش؟ نمی‌دونم فقط می‌دونم متولد ۵۷ بود! چون دختر دایی بزرگه اومد(مکان از خونه درمانگاه شد) معرفی کردم و گفتم ایشون هم سن شمان! بعد گفتم چقدرررر لاغر شدههه! موهاش بلند بود و دم اسبی، یک شلوار جین ساسبندی سبز پوشیده بود!