من یک تماشاگرم، دراز کشیده ام روی مبلی که به آشپزخانه دید دارد و دارم تو را تماشا می‌کنم؛ دلم سوپ می‌خواست اما برق‌ها رفته و نمی‌شود کاریش کرد، فلش گوشی را روشن کرده ای و داری سیب زمینی‌ها را با دقت توی تابه می‌ریزی با ترشی گوجه که هنوز شام آماده نشده یک مقدار زیادش را خورده ام قرار است بخوریم! همه جا تاریک است و تو نوری، می‌توانم ساعت ها تماشات کنم، وقتی داری کتاب می‌خوانی، وقتی داری برگه‌های دانش آموزانت را تصحیح می‌کنی و حرصشان را می‌خوری، وقتی داری با علاقه چیزی می‌نویسی، این لیست را تا آخر عمر می‌شود ادامه داد ...

از بیشتر تماشاهایم عکس دارم، یک بار خواهرت داشت عکس‌های سفرمان به اصفهان را می‌دید، یک عکس از تو توی گوشی‌م بود که من پشت شیشه نانوایی بودم و تو آن طرف داشتی نان‌ها را تا می‌زدی، خواهرت لبخندش کش آمد و پرسید: توی نونوایی‌ هم ازش عکس می‌گیری؟