خربزه مشهدی
یه زیر گذر تو خیابونهای اطراف هست که خیلی چیز عجیبیه! چندتا پلهست و مخصوص آدمها!!! خیلی هم کوچولو و از منظر زیبایی شهری زشت و بدجاست، اماااا بسیار کار راه بندازه، من قبلا نرفته بودم و از دور دیده بودم امروز حین عبور گفتم حتما یه دالون تاریک پر از اسکلته، یا معتادها و کارتن خوابها اونجان، یا مثلا یهو داری میری دمنتورهای ازکابان میان خفتت میکنن! باید بگم خبری نبود خیلی هم روشن بود و پلههاش کم بود :/
خلاصه که توی هوای بارونی پیاده روی رو شروع کردم! داشتم فکر میکردم من که نمیتونم عمرا سه چهار بار در هفته پیاده روی کنم پس نمیکنم! که یهو خربزه درون فرمود شما بزرگ شدی باید دست ازین کارات برداری! یا همه یا هیچ مال قیصر فیلمهاست! و خب قرار گذاشتم با خودم هر چند کم اما پیاده روی کنم...
دی و آهنم طبق معمول پایین بود و با کلی رعایت قند همچنان برای سنم به نظر خودم بالاست اما خب خربزه باید شیرین باشه، از قدیم گفتن با ذات نمیشه جنگید :دییی
عجب هوای گل بر سری قشنگی ::)
بدآموزی: امروز در خونه رو با کارت باز کردم، خونه قبلیه مثل آب باز میشد هیچ وقت نگران کلید نداشتن نبودم! امروز در رو بستم یادم اومد اوه کلید تو یه کیف دیگهست، در خونمون قبلا یه بار برا جان بسته شده بود کلید ساز آورده بودن و چند نفری نتونسته بودن باز کنن، ولییی خربزه خانم پنجه طلا، من دیر کشف شدم باید دزد میشدم!
راننده اسنپ امروزیه ترسناک بود، چرا؟ چون سر کوچه خواست بپیچه گفت خونه آخریه دیگه! من برگهام ریخته بود، گفت چند بار در خدمتتون بودم، من سکوووت! گفت آخریش ساعت یازده شب بود! از همین مبدا، شرکت فلانه؟ من استررررس!
هیچی ازونجایی که پیش فرضم اینه که همه قاتل سریالین، لبخند زدم خدانگهداری کردم! والا :/