این متن رو دوم آذر بعنوان خداحافظی نوشتم:
نقاش لبخند بودم، نوشته بودم:
"وقتی خیلی بچه بودم میخواستم نقاش شم! یکی تومایههای کمال الملک کم کم بزرگترشدم فهمیدم دلم میخواد یه جور دیگه نقاشی کنم، موضوع نقاشیمم فقط لبخند باشه!
میخوام وقتی بزرگ شدم، خدا بشم!"
یک جایی در قلبم خاموش شده است، انگار دیگر نمیخواهم در چارچوب "نقاش لبخند" باشم.
اینجا پناه کوچکی برای من خسته بود، اما قاضیها و حکمهای بی مورد که زیاد شود میشود بند برای من ازاد! من هم که از هر آنچه رنگ تعلق بگیرد فراری...
دستم به نوشتن نمیرفت، نمیرود... کم حرف شده ام!
عزیزانم زندگی یک طیف است، یک روز سبزی یک روز سیاه و یک روز بی رنگ! دست بردارید از قضاوتهای بی مورد، بی جنبگیها و شعار زدگیها، توصیه روانشناس و مشاورانه، ترحم، پند و اندرز، ظرفیتهای استکانی و شعارهای اینستاگرامی!
زندگی فراتر از آنچیزیست که در قاب کوچک گوشیهای موبایل بگنجد، یک سقف بلند بی نهایتاست، برای من حداقل ته ندارد، داشته باشد هم سقفم را شعار معلمهای موفقیت و روانشناس های شاش خری نمیبینم! ببخشید اما زرد حیف است برای بعضی مفاهیم!
نمیخواستم بنویسم، اینها را نوشتم چون از بی خداحافظی رفتن خوشم نمیآید بخصوص که چند نفری در وبلاگم را از اعماق قلبم دوست دارم حتی اگر تعدادشان زیر تعداد انگشتهای یک دست باشد...
نقاش لبخند آرزوی نوجوانی من بود، وقتی که فکر میکردم زندگی شیرین است و اگر تلخی دارد من قرار است یک قلم بگیرم دستم و نقش لبخند بزنم روی لبهای آدمها! فکر میکنم اینجایی در زمان که قلب من خاموش شده همانجاییست که کمدینها ناگهان افسردگی میگیرند، خودشان را میکشند و از این قبیل اتفاقها، جاییکه دست میشویی از رنگ زدن به زندگی دیگران! من نوجوان بودم، رابین ویلیامز نقش یک پزشک را بازی میکرد و من تصمیم گرفتم نقاش لبخند بشوم، حرفه ام خیلی غیرمستقیم نقش لبخند میزند اما به همان هم شاید دیگر فکر نکنم، من دیگر نمیخواهم قهرمان باشم، نمیخواهم سوپروومن نقاش لبخند باشم...
شاید دوباره جایی دیگر، آجر روی آجر گذاشتم و کلمات اهلیم کردند، جاییکه کمتر آسیب ببینم از صریح گفتن درباره خودم، افکارم و زندگیم.
با احترام؛ فاخر