فروشنده!
این دو روز هیچ کار مفیدی نکردم، غروب اعصابم خرد شد که کار نکردم، پا شدم غذای فردا رو پختم، کیک درست کردم، شیرموز درست کردم، سرویسو شستم، لباس شستم ، یکم رنگ زدم و بعد هم غر زدم، آخرش هم دوش و تماشای یک قسمت دیگه از پیکی ها! یه دیالوگ توش بود که ترم یک به ف. گفتم برگهاش ریخته بود یه دختری با اون حجم از بچه مثبت بودن بگه، حالا دیدم تو سریاله تامی به اون دختره(میزان علاقه رو) عینشو میگه!
"همه یه جورایی فاحشه هستن گریس هر کدوم از ما تیکه هایی از وجود خودش رو می فروشه"
+بچهها توی گروه حرف میزدن، من خیلیهاش رو بلد نبودم سرچ میکردم یهو زدم زیر خنده جان از خواب پرید =)
+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 0:21
توسط
|