تهوع
با استرس و سرعت باد رسیدم! از اونجایی که برقها قطع بود نت ضعیف بود و اسنپ دیر پیدا شد، جان به راننده گفت دیرش شده، منم گفتم یه ساعته درخواست میدم، هیچی دیگه راننده ازین آدمهای متعهد به کار بود، رسیدیم گفت خانم میرسی به قطارت؟
حالا اسنپ ارور میداد گوشهام از استرس میسوخت و حالت تهوع داشتم، صبح هم از استرس بوی ماشین استشمام میکردم! اینقدر مغز اعجوبه ای دارم! واقعا به آدمهای نرمال حسودیم میشه، من همیشه برای سفر آب روغن قاطی میکنم...
باز با قطار و هواپیما خوبم، با ماشین مدام گلاب به روتونم!
باید یادبگیرم تنهایی برم سفر، از دیشب دوتایی شبیه سوگواران دره تهرانیم!!! الان هر خوشی که بهم بگذره آه میکشم، بخصوص که خونه ما رفتنو دوست داره...
بهش میگم تو انگار ازدواج نکردی، یه موجود غریبه اومده باهات زندگی میکنه مثل پونیو، مثل بندانگشتی. مثل سمندون :دی