قرار بود دو شب برسیم، هشت رسیدیم! قطار مشکل داشت، یخ زدم تا صبح...

فرداش با دوست‌های دبستانم دور هم جمع شدیم و حس خونه بودن داشتم و کمی غربت، می‌گفتن عوض شدی. پرسیدم به بالا یا پایین؟ گفتن به بالا خیلی بالا!

می‌گفتن یادته همیشه سرگروهمون بودی؟

خاطره بچگی‌ها رو تعریف کردیم، اینکه اولین بار کجا کدوممون کدوم مسائل خاکبرسری رو کشف کرد و با بقیه درمیون گذاشت ::))

درباره سقط، فرزندآوری، استرس و همه چیز حرف زدیم و اینقدر ولوم ها بالا بود خیلی چیزها رو از دست می‌دادم، بخصوص که شبش یک ساعت هم نخوابیده بودم :دییی

من همه جا حس غربت دارم چرا؟ هرجا جان نیست...