خونه مادربزرگه
من فرهنگ خودمونو خیلی دوست دارم، الان هم هوم سیک هستم و دلم لک زده برای رقص محلیمون!
جان هم به صدای قلبم حساس شده و مدام میگه باید بریم دکتر صدای قلبت یه جوریه، چرا استرس داری؟
نمیدونم
پریشب خواب میدیدم فیونا دختر فرانک شیملس چادریه و ترک! بعد رفتیم روستایی که ظاهرا زادگاه جان بود، رفتیم یه خونه ای که مال بابای جان بود، من و باباش تو حیاط بودیم و روی حیاط رو با نایلون پوشونده بودن برای سرما! خونه یه ایوون شبیه مسجد جامع داشت و خیلییی بلند بود، تموم ایوون با خط خوش نوشته حکاکی شده داشت! ولی با اینکه فارسی بود نمیتونستم بخونم!
یه پسری که مقنعه چانه دار و چادر سر کرده بود و کلی ریش داست عاشق فیونا شده بود!
یه دستبند با نگین آبی انداختم دستم و دوباره دادم صاحبش!
یه تابلو هدیه تولد که ست یه لیوان بود و هر طرحی رو لیوان میفتاد رو منعکس میکرد، خانمه با دستهاش سایه بازی کرد و یه بالرین رو روی لیوان انداخت و همون سایه روی تابلو منعکس شد...
دیشب هم خواب خونه بی بی میدیدم... زیاد چیزی یادم نیست ولی تا ابد بخشی از من تو اون خونه زندانیه...