ماکرو ویو
آن خبر که قرار بود سر کار بشود، شد!
اتفاقی فهمیدم!!! دیروز اومده بودن من اینقدر کار داشتم نشد برم و دکتر فکر کرد امضا کردم، اومد بهم تبریک گفت!!!
از حواشی فعلا خبری نیست، من سرمو میندازم پایین و جلو میرم!
پونزده سال پیش بهم فرصتی داده شد و من نتونستم، خودمو گم کردم و حالا باز میترسم! جان میگه تو خودتو پیدا کردی، اون شب که تو دانشگاه بودی و سالن امفی تئاتر رو گم کرده بودی، یادته؟ تو از همون شب شروع کردی به پیدا کردن خودت...
هیچ وقت اون شبو یادم نمیره، از صبحش همه چیزو هی گم میکردم و حیرون بودم...
امشب تولد مامانمه و فکر کنم خبر خوبی شنید و خوشحال شد :)
دیشب خواب دیدم از یه مخاطب عزیزم یه کامنت دارم که با کلی گل شروع میشه ::)
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی ۱۴۰۳ ساعت 22:53
توسط
|