خواب عجیب
خونه بیبی
بارون
تپه های سر
بچه و مادر باهوش
بچه و مادر نقاش درحال نقاشی دیوار کوچه بی بی به رنگ بنفش!
ح. تو خونه بی بی؟ اومده بود بگه داره میره یه جای خطرناک و اونجا شماره و اکانتش عوض میشه! اسم اکانتش رو امد به ضم ا گذاشته بود! سقف هال کوچکه بیبی بلند شده بود بدون گچ و آجرهاش دیده میشد و حالت هلالی داشت...
ک. گفت پریشب که دوازده اومدی خونه با ح. بیرون بودی؟ من گیج و مبهوت فقط نگاه میکردم که چجوری ح. خونه بیبیه؟ چجوری میشناسنش؟ چجوری خواهر زن عموم حتی میشناسدش؟ چرا میگه گناهه تو با این باشی فاطمه! من مریض بودم و تو کریر! دست ح. رو گرفتم بردم بیرون و بارون میومد و ...
گفتم داری میری مرز؟ گفت آره! گفتم برمیگردی دیگه؟ گفت آره ولی برگردم خیلی زشت میشم، بازم میمونی باهام؟ من میدونستم میمیره اونجا بوسیدمش... گفتم آره برو ... یه گردنبند ریز تو گردنش بود، انگار میدونست دارم دروغ میگم، ولی آرومش کردم و توی ذهنم این بود که جان کو؟
داشتم فکر میکردم چجوری وارد ایران شده اصلا؟
همه آدمها من و ح. رو میشناختن ازشون قایم میشدم، ح مثل یه جوجه دنبالم میومد...
الان که دارم مینویسم چهرهش به سختی یادمه اما تو خواب کیفیت 4K بود!