پریشب:

یه پسر کوچولوی کچل که سر ساعت جفت، آدم می‌خورد و حالا مونده بود ساعت 21:21 و یه خانواده مواظبش بودن کاری نکنه( تو ماشین تو جاده بودن ) ولی توی یه جشن که همه می‌زدن و می‌رقصیدن یهو یکی دیده شد با شنل ترسناک و داشت با بچه ها میرقصید، کلاه شنلش رو برداشت خودش بود! حمله کرد و مردم تونستن جلوشو بگیرن!

دیشب:

ش. برام از تبریز یه گردنبند خیلی شکیل آورده بود...

گفت عین. رو می‌خوام بذارم فلان...

بعد با ع‌. و عین. و ح. داشتیم کار می‌کردیم فیلتر سوراخ شد و دعوامون شد و گریه کردم اومدم تو اتاقم، دنبال تلفنم بودم به جان زنگ بزنم، زنگ می‌زدم جواب نمی‌داد گریه کردم که چرا جواب نمی‌ده و دیدم ساعت 9:46 گفتم حتما کلاسه...

مثل اینکه توی یه جای سبز کار می‌کردیم و خوابگاه بود...

هم اتاقی هامم عجیب غریب بودن، یه فاطمه دیگه هم بود که سر و صورتش رو پوشونده بود و حالش بد بود... می‌گفت خیلی اذیتم کردن آدما و فرار کردم اومدم اینجا بعد رفت تویراون مزرعه که پنجره داشتیم بهش خودش رو بکشه!!!!!