عقل
من امروز مرخصی بودم و فط دراز کشیدم، حتی به سختی صبحونه خوردم، چقدر من لوسم؟! بدم میاد ... خیلی درد دارم و نمیدونم خیلیه یا نه! چون برا من زیاده، فکر کنم ترسیدم! یه ترس بزرگ ...
الان هم مهمان داره میاد و جان همه کارها رو انجام داده، حتی کتری رو گفتم بیاد بذاره رو گاز! خیلی ترسو شدم! جسارتم کم شده و زبانم قاصر! دلم اون دختر زبون دراز پرو جسوری که بودم رو میخواد! چقدر از عاقل بودنم بدم میاد...
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 17:36
توسط
|