زنگ زده که خاطرات مشترکمون رو بگو!

می‌گم کودکی؟

میگه آره!

می‌گم خب ما خیلی با هم بد بودیم زیاد خاطره نداریم ...

بعد شروع می‌کنم، می‌گه خب اینو یادمه، باید یادم نباشه

می‌گه بد هم باشه عیبی نداره، بچه‌هاش دارن گوش می‌دن

از اون خاطره بدی که گفتم پشیمون می‌شم و یه خوبشو می‌گم

یادته بابا تاب بسته بود تو حیاط؟ تو تمیز می‌کردی حیاطو؟ آب می‌زدیم بعد ماست خیار می‌خوردیم و تاب بازی می‌کردیم؟ من سواد نداشتم اسم شکل‌های هندسی رو با شابلنات بهم یاد می‌دادی؟ ذوزنقه؟ بیضی؟ یادش نیست...

می‌گم یادته کارتون بستنیا رو می‌دیدیم؟ بهم می‌گفتی تو سیاهی پس کیمی و من خوشگلم قیفی‌م؟ بعد من می‌گفتم خب تو اسمت شبیه کیمه پس تو باید باشی؟

گربه سگ؟ می‌گفتی من اخلاقم شبیه سگه و خب تو این با هم تفاهم داشتیم چون بنطرم تو شبیه گربهه بودی!

بابا برامون وسایل مشابه با رنگ متفاوت می‌خرید و تو همیشه انتخاب می‌کردی و اون یکی رو می‌دادی بهم؟ حتی می‌گفتی من شبیه پسرهام و آبی ها رو می‌دادی من و صورتی رو خودت برمی‌داشتی؟

می‌گه خیلی اذیتت می‌کردم...

می‌گم برام مهم نبود اون موقع اینو بهش نمی‌گم که بزرگتر شدم مهم شد برام البته غریزی بود و اون موقع نمیفهمیدم دلیل کارام چیه!