توی خونه ای که همه مردهای نسبت دار با خودم رو نمی‌شناختم!

تنها آشنا مامانم بود، فرار کردم، توی خیابون‌های تاریکی که نمی‌شناختم، تو ذهنم این بود که باید از مرز خارج شم...

گوگل مپم رو باز کردم، آستارا بودم، رفتم و رفتم و رفتم رسیدم جایی که تو مپ بعدش دریا بود دقیقا لبه لبه ایستاده بودم! تو خونه ای بودم و برام شب بود، درو باز کردم روز بود و روشن...

اون دور دوتا قصر شبیه قصرهای علی بابا بود...

هوا، نسیم خنک و ملایم و اون منظره رو با همه وجود تماشا و سیو کردم، در حدی لذت داشت که مغزم بیدار شد و فهمیدم خوابم برای چند دقیقه! به خودم گفتم خوابی ولی خوب نگاه کن برای همین جزئیات معماری اون کاخ یا قصر ها رو بادمه!

بعد دوباره به خوابم برگشتم! تو بالکن جایی که بودم یه زن و بچه‌هاش داشتن بازی می‌کردن و یه خرچنگ دستشون بود! گفتم بندازش تو آب ...

انداختنش و خرچنگ تبدیل شد به جغد سیاهی که یواش سرشو از آب در آورد، شناختمش؟ گفتم وای! و اومدم تو و دیر بود جغد پرواز کرد اومد تو و یکی ازون مردها شد...