یه خانم ازون قدیمی سرحال‌ها که با گلا حرف می‌زنن و با همه شوخی می‌کنن (برداشت اولیه) اینجاست، منشی می‌گه بهم اتاق اون طرف نیست گفتم می‌دونم می‌خوام بشینم، خانمه بهم گفت می‌خواد بیشتر بدونییییی زیاد ناراحت نشووووو

بعد همه برگشتن نگاهم کردن ...

زفت اون ور یه سری حرف‌های عجیب دیگه هم زد، بعد فهمیدم یکم چیزه! مثل اینکه می‌شناسنش اینجا! (برداشت دوم)

آقاعه گفت خوش بحاااالششششش....

همه اینا پنج دقیقه طول کشید...